سال نو و 28 ماهگی آنیسا جونم مبارک

 

« بوی عیدی، بوی توپ

  بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی / وسط سفره نو

 بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم / با اینا خستگیمو در می کنم 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

 بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

 با اینا زمستونو سر می کنم / با اینا خستگیمو در می کنم »

  

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 یه سلام  به زیبایی و سرسبزی بهار به همه دوستای مهربون و نازنینم

 سال نو به همه شما عزیزان مبارک امیدوارم سالی پر از برکت و سلامتی و سعادت پیش رو داشته باشید .

امسال قبل از سال تحویل با چند تا از دوستامون رفتیم شمال و لحظه سال تحویل رو در هوای قشنگ شمال گذروندیم خیلی خوش گذشت مخصوصا به آنیسا جون که هم من 24 ساعت کنارش بودم هم کلی باهاش بازی می کردیم . یک هفته رو شمال بودیم و حسابی لذت بردیم البته خیلی شلوغ بود اما این شلوغی و بودن این همه  مسافر هم حال و هوای قشنگی داشت .

چیزی که خیلی خسته ام می کرد این بود که وقتی آنیسا خواب بود من خوابم نمی برد و زمانی که شنگول می شد من خسته بودم و نمی تونستم از دستش بخوابم . صبح ساعت 8 بیدار می شد و همه تازه ساعت 12 بیدار می شدن و من باید تا اون ساعت با آنیسا بازی می کردم که مزاحم خواب بقیه نشه البته می رفت بالای سر همه و صداشون می کرد تا بیدار بشن دوباره ساعت 4 می خوابید تا 6 -7 بعد از ظهر و شبا هم که همیشه 9 شب خواب بود تا 11 بیدار می موند و بعدش بیهوش می شد و من تازه می تونستم یه نفسی بکشم و با دوستام یه گپی بزنیم و بگیم و بخندیم . اما بودن کنار آنیسا نازم به همه این خستگیها می ارزید .

یه روز که هوا خوب بود تصمیم گرفتیم ناهار رو بریم کنار دریا ، به محضی که اسم دریا رفتن رو شنید یکسره می گفت بریم آب تنی بکنیم ...

تو این سرما ....

تا دریا رو دید رفته بود کنار ساحل و هی به من می گفت مامان نون لباسامو در بیار برم آب تنی بکنم 

می گفتم آنیسا جون سرده یخ می کنی تابستون باید بری توی آب ولی مگه گوش می کرد خلاصه راضی شد که توی آب نره اما با یه هیجانی به دریا نگاه می کرد که دوست داشتم اون لحظه توی مغزش بودم ببینم داره به چی فکر می کنه و چی توی ذهنش می گذره . تند تند می رفت برای آتیشی که روشن بود چوب میاورد و می گفت خاموش نشه .

یه شب هم بردمش شهر بازی که تازه روز اول افتتاحیه اش بود چند تا بازی برای سن آنیسا بود که چند بار هر کدوم رو بازی کرد آخراش دیگه خودم هم دلم می خواست یه بازی رو سوار بشم رفتم بلیت ماشین سواری رو گرفتم و با آنیسا نشستم و آماده حرکت بودیم (به غیر از من هم چند تا مامان با بچه هاشون سوار ماشینها بودن ) همین که بازی شروع شد من شروع کردم از کناره ها حرکت کردم که کسی بهمون نخوره که همون اول یه نفر با شدت به ماشین ما زد و آنیسا با سر رفت توی فرمون ماشین و چشمتون روز بد نبینه .. خدا رو شکر چشمش چیزی نشد اما زیر چشم و بالای ابروش حسابی کبود شد و گریه ای می کرد که ... وای 

براش به قول خودش اودیل  (ذرت مکزیکی ) گرفتم و بادکنک تا یه خورده ساکت شد .

دلم براش کباب شد همون موقع رفتیم خونه و کلی روغن زیتون و یخ و اینا اما کبودیش هی بیشتر شد تا چند روز کم کم محو شد .

دیگه از فرداش تا می گفتیم بریم شهر بازی می گفت ماشین بازی نه چشمشو نشون می داد می گفت اووف شدم دوست ندارم .

یکی دو روز هم نم نم بارون می اومد یک هفته عین باد گذشت اما خیلی خوش گذشت دوست نداشتیم برگردیم اما چون من هفته دوم باید چند ساعتی در روز می رفتم شرکت مجبور شدیم برگردیم چند روز بقیه تعطیلی هم به عید دیدنی گذشت .

تولد برادر زاده نازنینم هم بود که امسال 5 ساله شد قربونش برم که انقدر نازه

 رژیــنـــا جــــونم تولـــدت مبــارک عزیزتـــــرینــم

          

 

روز 4 فروردین آنیسای عزیزم 2 سال و 4 ماهه شد .

 آنیسای قشنگم 28 ماهگیت مبارک بهترین

روز سیزه بدر

آنیسا در تولد رژینا با کادویی که من براش گرفتم

 آنیسا از 2 ماهگی شروع کرد به دیدن CD  چرا و چیه و تا همین دو سالگی هم روزی چند باز نگاه می کرد که هر کارتونی هم براش می گرفتم انقدر براش جذاب نبود دیگه چند تا از شعراشو یاد گرفته بود و یه تیکه هایی رو برام می خوند اول CD  رو خاله سارا اجرا می کرد و حالا اونو از حفظ هر جا که می بینه چند نفر دور هم هستن اجرا می کنه و می گه این سی دی ه

 آنیسا : لبا خندونه

ما : بله

آنیسا : دلا مهربون

ما : بله

آنیسا : مرتبین

ما : بله

آنیسا : دوست داشتنی

ما : بله

آنیسا : گل گلابین

ما : بله

آنیسا : یه دست و هورای بلند

ما : هورااااااااااااااااا

 رو سیزه بدر هم قرار بود با دوستامون بریم بیرون البته عصر ، دیدم صبح هوا خوبه گفتم بذار ببرمش پارک نزدیک خونه

با هم رفتیم و کلی هم اونجا بازی کرد که یکی از دوستای خوب وبلاگیمون رو اونجا دیدیم سمیرای عزیزم و دختر نازش هانا جون کلی از دیدنشون خوشحال شدم و آنیسا و هانا یه عالمه با هم بازی کردن و من هم با سمیرای عزیزم صحبت می کرد و خیالم راحت بودکه هانا جون مراقب آنیسا است و باهاش بازی می کنه 2 ساعت پارک بودیم و بعد هم رفتیم خونه آنیسا یه ناهاری خورد و خوابید و شب هم بردمش بیرون و حسابی بهش خوش گذشت .

 حتما به زودی با عکسهای جدید و شیرین کاریهای جدید برمی گردیم . بای بای

/ 32 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریما

سلام فرنازی تو این هوای قشنگه بهاری خیلی دلم می خواد یه قراری بذاریم و همدیگه رو ببینیم. من پنجشنبه ها کلاس دارم تا 5 اگه بشه بعد از اون زمان یا جمعه یا وسطه هفته بازم بعد از 5 [نیشخند] خلاصه یه جوری ببینیم همدیگه رو دلم برای آنی هم یه ذره شده می بوسمتون[ماچ]

ریما

سلام خاله آنی خوبی؟ خواستم بهت سلام کنم و یه چیزی ازت بپرسم... برو یواشکی سر در بیار ببین این مامان فرنازه ناز نازیت که این قدددددر اس ام اس های قشنگ می فرسته برام، از کجا این جملاته زیبا رو گیر می یاره؟ بعدش یواشکی بیا و بهم خبر بده منتظرتم[ماچ]

ریما

سلام آنی جوجو جونم من رفته بودم تبریز و چند روزی اینترنت نداشتم امروز یعنی امشب..[چشمک] تا برگشتم خواستم بیام ببینم که مامان فرنازی چیزی اینجا یادداشت کرده .... تازه یه اس ام اسه قشنگه دیگه در مورد زیباترین هوای دنیا برام فرستاد که خیلی خیلی بهم چسبید[ماچ][ماچ] خیلی جالب شد چون: تبریز داشت بارون می یومد من رفتم پرده رو کنار بزنم که بارون رو تماشا کنم که مبایلم گفت: دینگ دینگ... [بغل]

غذاکده خانگی بهار

سلام دوست عزیزم خوشحال می شم بهم سر بزنی و اگه وبلاگ منو دوست داشتی با هم تبادل لینک داشته باشیم [لبخند] .

ندا مامان غزل

سلامممممممممم دوست جونم خوبی؟ آنیسای گل خوبه؟ [ماچ][گل][قلب] دلم تنگ شده بود اومدم ببینم اینجا خبر جدید هست

آیدا

سلام. آخی چه بامزس که آواز می خونه

ریما

دلم تنگ شده برات کاش یه قرار بذاریم از نزدیک درده دل کنم[نیشخند] اینجا کم وقتت رو گرفتم[نیشخند]

مامان هلیا

دقیقا" عین هلیای من خاله سارا رو همه آهنگ چرا و ... همه را باهاشون خاطره بزرگ شدن هلیا رو داریم.