سلاااااااااام

سلام به همه کسانی که همیشه به من و آنیسای عزیزم لطف داشتن و ما رو با کامنتهای پر از مهرشون شاد کردن .

هوا هوای عیده و این روزهای اسفند شلوغی و کار و خرید عید و خونه تکونی و برنامه ریزی واسه تعطیلات عید همرو سرگرم کرده .

انقدر سرگرم که گاهی یادمون می ره که دختر ما یه دفتر خاطراتی داره که اگه به روز نیست حداقل چند وقت یه بار باید یه سری بهش زد و از شیرین کاریای این دختر ناز توش نوشت .Painter

حالا دیگه برای من یه همزبون شده دیگه از اون حالات بچگی در اومده حالا دیگه احساس می کنم حتی درد دلامو میفهمه ، حتی از نگاهم احساسم رو درک می کنه اینو به وضوح دیدم که می گم .

وقتی باهاش صحبت می زنم به چشمام نگاه می کنه و انگار تموم حرفامو می فهمه و گاهی با زبون کوچیکش یه حرفهایی می زنه که متعجب می شم . دیشب می خواستم بهش غذا بدم بخوره رفت یه روزنامه آورد و گذاشت روی زمین و گفت : اینجا بشینیم بخوریم غذا زمین نریزه !!

توی صفحه روزنامه ای که روش نشسته بود عکس یه خانواده ای بود که پدر و مادر و 2 تا فرزندشون توی سانحه ای با هم فوت کرده بودند در حالی که غذاش رو می دادم می خورد به اون بچه های معصوم فکر می کردم که چه آینده ای می تونستند داشته باشن اما حالا زیر خروارها خاک آروم و بی صدا خوابیدند نمی دونستم که وقتی توی اون فکرم چهره ام دگرگونه که یهو آنیسا گفت : مامان نون چرا ناراحت شدی چرا ؟؟!!!! ( آنیسا توی سوالاش یه چرا اول جمله می گه یکی اخر جمله)

یهو به خودم اومدم و گفتم نه دخترم ناراحت نیستم . باز خیلی جدی تکرار کرد ناراحت شدی چرا ؟؟

دیدم هی می خواد تکرار کنه گفتم ببین این نی نی ها رو که مردن نگاهشون کرد اما انگار چیزی از کلمه مردن نفهمید .

برام عجیب بود که حسی که من داشتم رو درک کرده بود .Heart Smile

جمعه صبح هم که برف می بارید نشسته بود لب پنجره و بیرون رو نگاه می کرد منم داشتم به سفیدی برفی که روی شاخه های درختها بود و کلاغهایی که توی اون سرما روی درخت نشسته بودم نگاه می کردم که بازم آنیسا خلوتم رو بهم زد و بلند گفت : مامان نون چی شه ؟ به چی نگاه می کنی ؟

گفتم : به برف

گفت : چه رنگیه ؟

گفتم : سفیده سفیده و آنیسا گفت: سفیده چه جوری ؟؟

خنده ام گرفت و گفتم سفیده چه جوری یعنی چی و یه ماچه گنده از لپش کردم .

آنیسا وقتی حرفی رو می زنیم که متوجه نمی شه یا جدیده می گه : کجا ؟ چه جوری ؟

توی شب به چشای من نگاه می کنه و میگه مامان نون چشات چه رنگیه ؟

می گم : قهوه ای . . . .. میگه : نه سیاهه

دیشب موقع خواب به من می گه مامان نون من چه رنگیم ؟؟؟

بازم من از این سوالش تعجب کردم و

گفتم تو سفیدی مثله فرشته ها

می گه چه جوری ؟ (بازم براش این حرف سوال بود)

مامان سکینه چه رنگیه ؟

سبزه

دائی امیر چه رنگیه ؟

آبیه

تو چه رنگی هستی مامان نون ؟

گفتم تو بگو چه رنگیم ؟؟

فکر می کنه و می گه تو نارنجی هستی و منم آبی هستم .

رنگارو می شناسه آبی قرمز سبز نارنجی قهوه ایی مشکی سفید صورتی بنفش

حتی اینم می دونه که وقتی چراغ قرمزه ماشین باید بایسته و وقتی سبز شد باید بره .

یه صندلی کوچیک براش گرفتم که خیلی خوشگله هر جای خونه که من هستم توی آشپز خونه کنار سینک ظرفشویی و هرجایی که دستش نمی رسه اونو میذاره زیر پاش و کنار من می ایسته و می خواد کارای منو انجام بده .

عاشقه کار خونه هست و خیلی کمک می کنه .

چند روز پیش داشت روی تخت بازی می کرد منم توی آشپزخونه بودم یهو دیدم صدای گریه اش اومد بدو رفتم دیدم از روی تخت افتاده و داره گریه می کنه و منو صدا می کنه

مامان نون بیا افتادم پایین دماغم اووف شد بیا

تا دیدمش گفتم آخی بچه ام بمیرم و بغلش کردمو چند تا بوسش کرم تا آروم شد و روی بینی اش یه کوچولو زخم شد

 دیگه هر کی زنگ میزد بهش می گفت : شیطون گولم زد از تخت اوفتادم پایین دماغم زخم شد و مامان نون اومد گفت وای بچه ام آخی و من هم می خندیدم از مدل تعریف کردنش وقتی ادای خودشو در می آورد که افتاده و چیا گفته .

قبلنا خیلی لجباز بود و هر چیزی رو که می خواست و من نمی ذاشتم انجام بده یا چیزی رو که می خواست بهش نمی دادم گریه می کرد و سرش رو میذاشت روی زمین و اشک می ریخت چه جوریم !!

وقتی دید چند بار به این کارش اهمیت ندادم یگه حالا هی چی رو به زور نمی خواد و خیلی کم پیش میاد که واسه چیزی گریه کنه .

تا هوا تاریک می شه به مامانم می گه مامان سکینه برو خونتون شب شده برو فردا بیا .

راستی یادم رفت اینو بگم که ازش می پرسم آنیسا اسم بچه ات چیه ؟

می گه : امفه بچه من آنیسا است .

می گم : نه آنیسا دختر منه .

می گه : پس امفه بچه من چیه ؟؟

می گم : می خوای امفه بچه ات حنا باشه (اسمی که قبل از آنیسا می خواستم بذارم و بابا فرید نذاشت)

و آنیسا می گه : حنا نه دوست ندارم !!

بهش می گم حنا که خیلی قشنگه ....

می گه : نه آنیسا قشنگه و بهش گفتم پس خوب شد اسمت رو نذاشتم حنا !!!

خلاصه که خیلی شیرین زبونیه و من هر روز ه می گذره بیشتر عاشقش می شم .

تعطیلات عید از  28 اسفند با چند تا از دوستامون می ریم شمال جای همه شما خالی و فهته وم عید بر می گردیم .

امیدوارم سال نو سال خوب و پر برکت و پر از سلامتی برای همه دوستای خوبم و خانواده هاشون باشه . سر سفره هفت سین و لحظه سال نو ما رو هم دعا کنید .

امیدوارم تعطیلات به همتون حسابی خوش بگذره .

دوستتون دارم و به امید دیدار .. I Love You

/ 42 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریما

سلام خاله آنی و مامانش خوبین؟؟ سال نو مبارک باشع ببین اونقدر منو نبردی خونه یه ماهی که یه ماهی اومدش خونه یه ما[خنده] من ایران نبودم و تازه برگشتم و خواستم اول یه سری به آنی نی نی بزنم ببینم که چقدر تو این یکسال از 89 تا 90 بزرگ شده[چشمک] می بوسمتون

بهار.ک

سلام عیدت مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشی عکس هایی از سفره های هفت سین خونه ومدرسه+ماهیام رو براتون به نمایش گذاشتم لطفا بیاین ببینین جالبه ها[قلب]

لیدا مامان آرمیتا

سلام فرناز جون عید شما مبارک آنیسای گلو ببوس

آوا

[گل][گل][گل] سال نو مبارک [گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سال نو مبارک [گل][گل][گل]

آزاده

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد گویند لحظه ای است روییدن عشق آن لحظه هزار باد تقدیم تو باد خدا نگه داره این فرشته آسمونی رو دلم یه جوری شد وقتی حرفاشو میخوندم عزیزممممممممممممممممممم قربون اون زبونت یعنی میشه سورنا هم با من اینطوری حرف بزنه[رویا]

حلما

آنیسا ی عزیزم سلام خوب هستید سال نوی شما مبارک امیدورام سال خوب و خوشی در کنار خانواده محترم داشته باشید. آپ هستیم چند تا عکس از سیزده بدر حلما گذاشتم زحمت بکشید تشریف بیارید

ریما

مامان آنی ی ی ی داری دیگه تنبلی می کنی هاااااااا[عصبانی] قهر کنم؟؟[قهر] چرا پس نمی نویسی؟؟ مشتاق هستیم بدونیم که آنی جوجو تو تعطیلات چه آتیش هایی سوزونده[خنده] دوست دارم[ماچ]

ریما

فرنازی پس کجاااااااییییییییییییی؟؟؟؟

شیوا مامان دینا

سلام سال نوتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید..............چقدر رشد همه جانیه ای داشته این آنیسا خانوم آفرین به آنی و آفرین به تو!