آخ جوون یه روز برفی

یه سلااااااااااااام به سفیدی برف قشنگ زمستونی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم از پنجره دیدم همه جا سفید پوش شده و خدارو شکر کردم بابت بارش نعمت الهی ... سریع آماده شدم که بزنم بیرون و از هوا لذت ببرم ..

دیروز شرکت نرفتم و پیش دختر نازم موندم به دلیل اینکه مامانم از 5 شنبه حال نداره و دقیقا به همون بیماری آنیسا مبتلاشده شنبه حالش خیلی بد بود و نتونست پیش آنیسا بیاد و زیر سرم بود و آمپول و آمپول .... و فرید مجبور شد سرکار نره و بمونه پیش آنیسا تا عصر که من برسم خونه و دیروز هم شیفت عوض شد و من موندم پیش آنیسا ...

صبح ساعت 7.30 با آنیسا بیدار شدیم و دید که بارون و برف داره میاد ، پارسال کوچیکتر بود و زیاد متوجه نمی شد اما دیروز همش می خواست لب پنجره باشه و دستای کوچولوش رو بگیره از پنجره بیرون و زیر قطرات بارون و برف خیسشون کنه و از اینکار نهایت لذت رو می برد . باهم صبحانه خوردیم جاتون خالی املت چون آنیسا املت رو خیلی دوست داره با نوون سنگک و بعد هم با هم رفتیم لب پنجره که دیدیم یه عالمه کلاغ دارن توی آسمون با هم پرواز می کنن انگار اونا هم خیلی خوشحال بودن از اینکه زیر بارون و برف سرد زمستونی با هم پرواز می کردند و تک تک ، انگار که از قبل با هم تمرین کرده بودن به سمت یه درخت کاج بلند فرود می اومدن و روش می نشستن مدتی طول نکشید که همشون به ترتیب پایین اومدن و روی درخت نشستن روی کاج سیاه سیاه شد . از حرکتشون و هماهنگیشون لذت بردم اما آنیسا همون لحظه گفت :

کلاغی بیا خانه ما سرده زود بیا ، خیس می شیا ....

و من مردم از خنده گفتم اونا که نمی تونن بیان خانه ما باید روی درخت باشن اما انگار ناراحت سرما و خیس شدنشون بود ..

بعد هم طبق معمول رفت سی دی چرا و چیه رو گذاشت که از 2 ماهگی روزی چند بار نگاهش می کنه اما جدیدا یه سری از آهنگاشون رو دوست نداره و به من می گه : بیزن بره اینو دوست ندارم !!! یه تعدادیشون رو هم دست و پا شکسته حفظ کرده ... راستی داستان شنگول و منگول رو بهش یاد دادم و انقدر بامزه تعریف می کنه که دلت نمی خواد قصه گفتنش تمووم بشه ...

من هم مشغول شدم که براش یه سوپ حسابی بذارم که بخوره خیلی ضعیف شده توی اون مدت مریضیش و باید حسابی تقویت بشه که قوای از دست داده اش برگرده .

دیشب با فرید برده بودیش بیرون پشت چراغ قرمز بودیم و ردیف جلو بودیم آنیسا هی می گفت : با با فرید برو ... بهش گفتم آنیسا جون نمی تونیم بریم اون چراغ قرمز رو نگاه بکن وقتی که رنگش سبز شد باید بریم (رنگ قرمز و سبز و آبی و نارنجی رو می شناسه ) نگاهش رو دوخته بود به چراغ قرمز و تا سبز شد گفت : بیریم بیریم و بعد هی توی راه می گفت : وقتی سبز شد می ریم و دستاش رو هم یه حالتی نشون می داد که من و باباش غش کرده بودیم از خنده .. یه چیز جدید یاد گرفته بود و براش جالب بود و هی تکرار می کرد .

چند روز پیش زنگ زدم به فرید و آنیسا باهاش حرف می زد و هی می گفت : بابا فرید زود بیا خانه ،کدایی ؟(کجایی)

 فرید گفت : دخترم ستارخان هستم .

آنیسا با تعجب گفت : سکی کان SAKIKAN 

حالا منم از اون روز همش می گم آنیسا بگو ستار خان و اونم .....

پریشب که می دونستم قراره فرداش یعنی دیروز نرم سرکار ، بهش گفتم :آنیسا جون باید فردا با من بیایی بریم اداره چون مامانی نمی تونه بیاد پیشت OK ؟

گفت : OKEK

گفتم : ولی توی اداره نباید لالا بتونی ها فقط باید کار کنی .

گفت : لالا نه ؟ کار آره ؟

داشتم از خنده می ترکیدم اما گفتم آره همونایی که تو گفتی .

دیروز صبح که بیدار شده بود یادش بود و می گفت : مامان نون بریم اداله ، لالا نه ها ! کار آره !!!!!!

قربونش برم با این شیرین زبونیاش ...

اینم خلاصه ای از کارای دختر نازم و شیرین زبونیاش .

امیدوارم این روز برفی حسابی بهتون خوش بگذره اما مراقب خودتون و کوچولوهای نازتون باشین .

/ 21 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد،مامان نگار

سلام خانومي پس يه روز خاطره انگيز با دخملي داشتين . هميشه شاد باشين [گل][ماچ]

مامان هانيا

واي عزييييييييزم!‌ لالا نه، كار آره!! اين بچه‌هاي مادراي شاغل خيلي چيزا رو زودتر از سنشون مي‌فهمن!‌هانيا هم صبح‌ها به من مي‌گه منم انگشت بزنم(سيستم حضور و غيابمون اثر انگشتيه!) از طرف من ببوسش اين گل خوشگل كوچولو رو !ضمنا پست بعدي بدون عكس نياي‌ها![چشمک]

آزاده و ساینا

سلام فرناز جون مرسی عزیزممممممممممممم شیرینننننننننننننننننننننم چقدر شیرین حرف میزنه.[خنده][ماچ]

ریما

سلام دوست و خواهره مهربونم آنی نی نی حتما داره حالا عشق می کنه... خونتون پر از کلاغ نشده که؟[چشمک][خنده] شاید هم داره دعوت می کنه که برن ،خونه یه ماهی؟؟ [بغل]

آزاده جمشیدی راد

آخ قربون اون شیرین زبونیهای قشنگت عزیزم خوبی فرناز جون؟ چه خبرا ؟ببخشید این چند وقت سرم شلوغ بود[ابرو] چرا از آنیسا عکس نمی زاری؟

مامان دینا

سلام دوست جون ممنون از اینکه به فکرم بودی..........واقعیت اینه که جدای از درگیری های دینا دسترسی به نت برام سخت شده به زودی بر می گردم..........راستی آنی خیلی بزرگ شده ها........پیشرفتش فوق العاده اس..........راستی کمبود وزنش چی شد؟ من وقتی دینا رو از شیر گرفتم کمبود وزنش جبران شد!!

ریما

ای جاااانم یعنی دونه بچورن گرمشون می شه؟؟؟[خنده][ماچ] یه مااااااااااااااااااااااااااااااچه گنده یه آبدار بکن اون شیطون رو

لیدا مامان آرمیتا

قربون این دختر شیرین زبون برم من سلام فرناز جون دلم خیلی تنگ شده بود نمیدونم چند وقتی حال وبلاگ ندارم به خاطر همین کمتر سر میزنم ولی بیادتون هستم دوستای خوبم

سمیرا مامان هانا

قربون این شیرین زبونیش بشم من که روز به روز هم بیشتر میشه و بیشتر دل میبره[قلب]